برای او که باید باشد و نیست
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش ؛ یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین... از هر چه هست و نیست گذشتم ولی هنوز ... در مرز چشمان تو گیرم فقط همین ....
گمان كنم همين روزها خدا بامن قهر ميكند . در تمام دعاهايم اسم تو جاي او نشسته است
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت
23:11 توسط م.نادری| |

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت
6:45 توسط م.نادری| |
طوریم نیست خورد و خمیرم فقط همین....
نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت
6:22 توسط م.نادری| |
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

